وارد سالن که شدیم هر کسی یه طرف رفت.به سمت آخرین شیشه ی سالن رفتم.خیلی بدون آمادگیه ذهنی بود.براش برنامه ریزی نکرده بودم.برام تا اون زمان غیر قابل هضم بود که همچنین جایی رو از نزدیک ببینم.جای غریب و قریبیه.باور کردن اینکه من برم بهشت زهرا برای خودم خیلی سخت بود چه برسه به اینکه برم توی مرد شرو خونه.... البته بازم جای شکر داشت که قبل از اینکه خومو برای غسل دادن ببرن حداقل یکبار با پاهای خودم رفتم و دیدم.جایی که چندین سال طلبش رو می کردم و هر بار به بهانه های مختلف به تعویق می افتاد ولی این بار چه بی مقدمه .....
شاید هم اصلا نیازی به مقدمه نداشته و من دنبال یه چیز واهی بودم.اولین و تنهاترین چیزی که تو ذهنم مثل ضبط صوت تکرار میشد آیه ی "ان الانسان لفی خسر"بود.خسارت به معنای محض رو فقط اونجا لمس کردم.کسی که میلیاردها ثروت و بالاترین پست ها رو داره با اون آدمی که تنها ثروت دنیاییش لباس تنشه هر دو در یکجا غسل داده می شن و تنها چیزی که به همراهشون خواهد بود کفنشونه..... چه فرقی می کنه برای اون کسی که از این دنیا خداحافظی کرده که چقدر جمعیت به دنبالش هستن؟در نهایت او می مونه و اعمالشو و خداش.
اگر خیلی برای اطرافیانش عزیز باشه بازماندگان خیلی بی تابی می کنن ولی چه زود گذشت زمان همه چیزو به دست فراموشی می سپره...همیشه از اینکه بعضی مطالب رو از یاد می بردم چقدر ناراحت می شدم و چقدر قشنگ یه اتفاق بهمنشون داد که این هم مثل تمام نعمتهایی که من قادر به درکشون نیستم و ناسپاسانه باهاشون برخورد می کنم چه بزرگ نعمتیه...اگر قرار بود که هرچی بر ما می گذره رو از خاطر نبریم شاید دیگه زندگی امکان نمی داشت.
یه لحظه شایدم کمتر خودم رو جای اون جسدی که دیدم گذاشتم...چقدر هولناک بود بماند...چه کار کردم؟؟چی قراره ببرم؟؟؟چی جواب بدم؟؟؟؟؟؟؟
برام خیلی جالب بود ایشون بین صحبتاشون گفتند:
وقتی آدم ها به همدیگه محبت می کنن جای سوال داره که "دلیل محبت
این فرد چیه؟چیزی می خواد؟کاری داره؟..."
ولی وقتی همینا با خشونت رفتار میکنن احتیاج به دلیل نداره.چرا؟چون خشم
برای انسان از امور ذاتیه.
من با این قضیه مخالفمو کاملا" برعکس فکر میکنم.چرا محبت به دلیل احتیاج داره؟
چرا باید فکر کنیم هر کسی که محبت می کنه حتما" حاجتی داره؟
به نظر من محبت جزء لا ینفک آدم هاست و آنچه که عرضیه خشم و نفرت و...است.
آرامشی تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
وقدرتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
و بینشی تا درک کنم تفاوت میان این ها را.
این مدتی که وارد وبلاگم نشدم گفتم.
شاید چیزی که می خوام بنویسم دیگه الان فایده نداشته باشه ولی از نظر خودم که هنوز تو همون
حال و هوام ارزش بازگوییش رو داره مخصوصا" با خبری که دیروز دوستان بهم دادن.
تو این مدت یکسال با افرادی آشنا شدم و چیزهایی رو تجربه کردم که حاضر نیستم آنها رو با .....
دو هفته پیش بود که از دوستی شنیدم که یه سری از بچه ها اسمشون برای حج دانشجویی در
اومده. بهشون غبطه خوردم.ولی شاید برای دلخوشی خودم یاد شعری افتادم که درست یکسال
پیش یکی از عزیزام برام خوند. داشتیم باهم درمورد زیارت رفتن حرف می زدیم که من بهش گفتم
دلم برای غربت قبرستان بقیع تنگه و اون بدون یه لحظه مکث گفت:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق توهمسایه ودیواربه دیوار در بادیه سرگشته شما درچه هوایید
صد بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید
یک دسته ی گل کواگرآن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید از صاحب آن خانه نشانی بنمایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
اون موقع معنیش رو درست متوجه نشدم.تو دنیای خودم بودم.ولی اینبار که به عمقش توجه
کردم دیدم چندان بد هم نمی گه. اون هایی که رفتن و دیدن همشون درک کردن؟فهمیدن کجا
رفتن؟قدرشو میدونن؟ نمی دونم...فعلا" که قسمت ما نمی شه.
از طرفی دلم راضی نمی شه. قانع نمی شم.اگر بخوایم به این بسنده کنیم و نریم اینجور جاها
پس چرا اسمسون مکان زیارتیه؟بگذریم....
هنوز دلم می سوخت که چرا من نمی تونم تو این سفر باشم که با خبر شدم دانشکده داره برای
جنوب ثبت نام می کنه!!
و دیروز که آخرین جلسه ی گروه تشکیل شد بچه ها گفتن برای عید می رن جنوب.
امیدوارم اولین مطلبم با تاخیر دو هفته ای ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داشته باشه.
دوستای...امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال بهتری در پیش رو .
بارانم بابت همه ی محبت هات ممنونم.